تـارا دخـتـــر رويــاهـا

دیرزمانیست که در نبودت هر لبانم اشکهایم را میبوسند

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

تنور دلت گرم ...

تکیه کلامش بود …


فرق نمیکرد موقع سلام یا وقتـــ خداحافظی ، میگفتـــ

 

“تنــور دلتــــ گــرم“

 

بعدها هر جــا از دلــم مایه گذاشتـم

 

و اتفاق خوبی برایم افتاد، یـاد حرفـش افتادم…

 

تابستونو زمستون هــم نداشت

 

انگار تنور دلتــــ که گـرم باشد نان مهربــانی دلتــــ را میخوری،

 

هر چه دلتــــ گرم تر، مهربانیتـــ بیشتر،


روزگارتــــــ آبادتر، خودتـــــــ راضی تر..

تنـور دلتـان گـرم گـرم…

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 15:4 توسط مهسا |

گاهي...


بهتره گاهی آدم حالش بهم بخوره، از عشق، علاقه...تا اینکه به یه

 

بیمار مزمن دچار بشه...

 

بعضی چیزا رو باید بالا آورد،گاهی عشق از اون چیزاست...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ساعت 17:37 توسط مهسا

آدم برفي...

برای آدم برفــــــی چشم نگـــــذار..

چشــــم که داشته باشد تو را میبیند

آن وقــــــــــــــــــت....

آبـــــــ هم که شود ،یک عمر خیـــــره به رد پاهایت میماند....


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ساعت 13:54 توسط مهسا |

ميشود باران ببارد...

ميشود باران ببارد؟

همين امشب !


قول ميدهم فقط قطره هاي پاکش را بغل کنم


و بي هيچ اشکي دستهايش را بگيرم


قول ميدم فقط بويش را حس کنم


اصلا اگر ببارد


فقط از پشت پنجره نگاهش ميکنم


قول مي دهم برايش شعر نگويم


فقط... ميشود... ؟امشب..... ؟


خدايا 


دلم به اندازه تمام روزهاي باراني گرفته



+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 20:13 توسط مهسا |


بعضی وقتها دوست دارم وقتی بغضم میگیره خدا بیاد پایین؛اشکامو پاک کنه!


دستمو بگیره بگه:آدما اذیتت میکنن؟بیا بریم پیش خودم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 0:37 توسط مهسا

ياد گرفتم...


akslove (4)

من یاد گرفته ام که وقتی بغض میکنم ، وقتی اشک می ریزم

منتظر هیچ دستی نباشم

وقتی از درد زخم هایم به خود میپیچم خود مرهمی باشم بر جراحتم

من یاد گرفته ام که اگر زمین میخورم خود برخیزم

یاد گرفته ام برای قلب ترک خورده ی خود مرهمی باشم

بی منت و من یاد گرفته ام همه رهگذرند… همه

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:35 توسط مهسا

خيانـتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

دست های اورا کـــــــه گرفتـــــی 



دیگـــر به مـــن نگاه نکن ....


نگاه تـــو ...


بیشتـــر از دیـــدن دستهایتان آتشـــم میـــــــزنــــــد ....

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ساعت 4:38 توسط مهسا |

...



امشب خسته تر از دیروزم

کاش میشد گوشه ای نوشت...

حدایا خسته ام صبح بیدارم نکن

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 1:47 توسط مهسا

باورت بشود....

بالاخره يک روز به آرزويم ميرسم....


در صف اول نماز جلو تر از پيش نمازم و همه به من اقتدا خواهند کرد...


نماز که تمام شود همه به سمت من خواهند امد ...


چقدر عزيز خواهم شد بعد از چند قدم که حرکت کنند...


کسي فرياد ميزند :


"لا اله الا الله"


         خدا جووووووون ديگه خسته شدم ...         

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 22:26 توسط مهسا |

تمام شدن...


چقدر دلم تمام شدن می خواهد


از آن تمام شدن هایی که بشود نقطه سرِخط و


آنگاه دیکته تمام شود و من دیگر آغاز نشوم !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 11:38 توسط مهسا

روزي مي رسد....

163.jpg

   یک روز می رسد...

یک ملافه ی سفید پایان می دهد...

به من...

به شیطنت هایم...

به بازیگوشی هایم...

به خنده های بلندم...

روزی که همه با دیدن عکسم

بغض می کنند و می گویند:

دیوانه دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده...


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:22 توسط مهسا |

تولد....

سلامممممممممممم تولد يکي از دوستاممممممممه هم دوست واقعي

هم دوست مجاااااااااااااازيييييييييي تو لينک هامم هست(باران -13)

براش تولد گرفتم شما هم دعوتيد

گروه گل یاس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 0:0 توسط مهسا |


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ ساعت 22:10 توسط مهسا

چشم هاي باراني...


چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

 

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

 

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

 

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

 

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

 

آری با تو هستم ...!

 

با تویی که از کنارم گذشتی...

 

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

 

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!!


+ نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 19:0 توسط مهسا |

تاحالا شده دلت بخواد با اون حرف بزنی اما غرورت اجازه نده که


بهش زنگ بزنی و ثانیه به ثانیه روی گوشیت نگاه کنی


که اون بهت زنگ میزنه يا نه؟؟؟؟؟؟


تاحالاشده خودتو واسش لوس کنی تا بیاد و یکم


نازتو بکشه اما بهت بگه از اين بچه بازي ها خوشم نمياد برو


اخلاقتو درست کن از دختراي لوس بدم مياد؟؟؟؟؟

 
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:31 توسط مهسا

چقدر سخته....


چقدر سخته بغض داشته باشي


ولي کسي نتونه آرومت کنه يعني کسي


نباشه که آرومت کنه,


خيلي سخته از صب که بيدار ميشي همش منتظر


پيامش باشي


ولي به جز پيام صب بخيرش تا پيام ندي اون پيام نميده,


چقدر سخته همش


چشمات به صفحه گوشيت باشه تا شايد پيام بده و


      هر بار که پيام مياد با


شوق و ذوق ميگي ايندفعه ديگه خودشه ولي پيام و


باز ميکني ميبيني


تبليغات که مخابرات برات فرستاده و دوباره حالت بدتر از


                                             چند لحظه پيش ميشه,


چقدر سخته دلت براي شنيدن صداش تنگ بشه


            ولي جرات زنگ زدن و نداشته باشي  


چقدر سخته شب که ميشه همش منتظر باشي


تا بگه عزيزم ميايي بغلم بخوابيم؟                    ولي....


يا بايد خودت بگي ميشه بيام بغلت؟؟؟


يا اينکه اون شبم با گريه تنها بخوابي....


خدا جون زندگي کردن تو دنيات چقدر سخته....


من ديگه کم آوردم خدا


http://mahsae-ali.blogfa.com


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ساعت 22:6 توسط مهسا |

"زبانم لال"...


38.png


به من گفت برو گورت را گم کنو حالا هر روز با گریه


به دنبال قبر من میگردد!


کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی میگفتی:


”زبانم لال”!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:21 توسط مهسا |

حرفهاي دلم ....


حرف های دلم را هرگز کسی نمیفهمد ، فقط روزی مورچه ها


خواهند فهمید !


روزی که در زیر خاک گلویم را به تاراج میبرند …

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:17 توسط مهسا |

بازي....


قـبـول نیــسـت . . .

ایـن بـار تـو چـشـم بـگـذار،

مــن فـرامـوشـت مـی کنـم . . .

فـقـط تـا صـد بـشـمـار . . .

آهــسـته آهــسـته . . .

راسـتـی . . .!

مـن بـازی را خـوب نـمـی دانـم . . .

خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را؟

تـو را فـرامـوش کـنـم یـا خـاطـره را . . .؟!

.

.

.

خسته شدم!

ایـن بـازی کـی تـمـام مـی شـود . . .؟!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ ساعت 11:12 توسط مهسا |

خيلي سخته....

 

       خيلي سخت است ميان هق هق شبانه ات نفس کم بياوري


و او در آغوش ديگري نفس نفس بزند....


+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:37 توسط مهسا |

ترک کردن....


مرا به تخت ببنديد و تنهايم بگذاريد...


هرچقدر هم که ناليدم و فرياد زدم به سراغم نياييد...


"من دارم او را ترک ميکنم"

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:35 توسط مهسا |

دوباره سیب بچین حواتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comمن خسته ام . . .
 

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند . . .
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comدلم کمی هوا می خواهد …
 

اما در سرنگ!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comاز زندگی خســته ام....


این شب ها
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comچشم های من خسته است


گاهی اشک
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com
 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comگاهی انتظار


این سهم چشم های من است
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comخسته که می شوم سرم را میان دستهایم می گیرم


آنقدرتکرارت می کنم که بالا بیــاورم
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comمن انتقام زجــر ِتمام لحظه های بی تو بودن را


بالاخره از خود خواهم گرفت . . .
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comبه چشمان خسته ام بنگر


نگاهم را ببین
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comبر آن خواهی یافت که بر من چه گذشت.


این بـــــار
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comفقـط می گــویم:


ببیـن!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comمن خستــه ام.....


کمی آراممـکــــن...
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comهمـیـن....


یه روز سرد!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comسرمایی که سوز نداشت


یه جسم خسته!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comخستگی ای که درمان نداشت


دلم خسته شده
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comمیخواهد برود!

اما ...
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comراه را گم کرده

جاده چند راه است و بی انتها ...!
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comاز زنـــدگی خسته ام

از نبــودن و از بودن خسته ام
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comاز دردها و شادی بی سود خسته امتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comاز این هوای ابــری پـر دود خسته امتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comخدایا برای خاموشیه شبهای تنهاييمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comفقط یک فوت کافیست! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comخاموشم کن ....خسته امتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comخسته امتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

خسته تر از آنی که خیانت کنم
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comتنهایم


تنها تر از آنی که عاشق شوم
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ ساعت 19:5 توسط مهسا |

امشب...

امشب آسمان صاف است

 

صاف صاف ...

 

خبری از باران نیست...!

 

اما اینجا هوای دلم عجیب بارانی ست...

 

هرچه میبارد تمام نمیشود...

 

خسته ام، خسته از انتظار...

 

دلم یک آغوش میخواهد...

یک نگاه گرم.....یک "دوستت دارم" از ته دل...

 

و یک "فنجان" قهوه تلخ در کنار "تو"

 

یک پاکت "سیگار"

و

یک "تو" !

 

کاش کنارم بودی، "تو" !

 

این "تو" از همان "تو" هایی است که منظورشان "تو" نیستی!

 

این "تو" از همان "تو"هایی است که فقط "خیالی" بودند از

 "تو"

کاش همان تو که دیگر "او" شده کنارم بود!


مرا در آغوش میگرفت و اشک هایم را پاک میکرد و

 

میگفت :تمام شد،تمام کابوس هایت،من تا ابد کنارت هستم...!

 

افسوس که من باز با خیالم زندگی میکنم و"تو"نیستی...

 

افسوس که "تو " ، "او" نیستی!

 

حالا در نبودِ بودن تو ، اینجا پاییز است اما چشمانم چون

 

بهار میبارند...!

 

بی وقفه...

 

کاش من برایت "شما" نبودم...

 

کاش من را جمع نمیبستی با "دیگران"

 

کاش بهای گریه هایم خنده نبود...

 

هوای دل من تا ابد بارانی است !

 

بارانی که طوفان به راه میاندازد!

 

ولی میدانم هنوز هم تو "میخندی" به این "جمله ها!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ ساعت 13:35 توسط مهسا |

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر

 تو میزنم


قلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ، این را

 به همه نشان میدهم!


مگر میشود بی تو بود ، آنگاه که تویی تنها بهانه برای

 بودنم!


وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ، این لحظه هم منتظر

 آمدن تو است ، لحظه ای که بوی عطر تو می آید از آنجایی که

میبینمت تا آنجایی که به انتظارت نشسته ام

چیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها ، تا رسیدن به تویی

که همیشه آرزوی زندگی ام بوده ای

هر که می آید به سراغم ، سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که

مرا نگاه میکند ، با نگاهم به دنبال تو میگردم …

و من چگونه به دیگران بگویم عاشق کسی دیگرم ، تنها دلیل

زنده بودنم کسی است که همیشه بهانه ایست برای دلخوشی هایم…

خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ، دلهره ای

نداشته باش از اینکه اینجا تو را جا بگذارم ، که غیر از

این خودم جا میمانم و دنیا تمام میشود ، همه اینها تبدیل به

یک قصه ی بی فرجام میشود!

ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند ، و

آن لحظه حرفهای عاشقانه میزند ، و این من و این احساسات من

، برای تویی که همیشه میمانی در دلم !

نه دیگر محال است تو را از یاد ببرم ، همه را فراموش میکنم و

تو را با خود میبرم ،

تا هم خودت و هم یادت همیشه با من باشند، تا اگر لحظه ای در

کنارم نبودی با یادت زنده باشم

ای تو که با احساساتم دیوانه میشوی ، تو هم اینجاست که

هم احساس  با من میشوی ، و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم 

همه با هم یکی میشویم!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 11:19 توسط مهسا |

يکي را دوست دارم:

 

g1892_37Akharesh.jpg

يکی را دوست دارم ولی او باور ندارد.

یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد


 

زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !

 

کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم دستانش را

بفشارم!

 

یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !

 

یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست

 

یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی که هرگز

 

اشکهایم را ندید

 

و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !



یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا

تنها کسی

 

است که در قلبم نشسته است !



یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید و لحظه ای

که به او

 

لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

 

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که

 

من چگونه

 

عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من

 

عزیزترین است !

یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که چقدر دوستش

 

 دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

 

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 22:4 توسط مهسا |

بدون خداحافظي.....

 

رفتی ؟ 

              بی خداحافظی؟

                                          فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟


فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟


                                    مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟


مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟


                    تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی


چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی


                                    مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟


مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟


                             مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری


پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ،

                           عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!


باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای


                                  دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ،

 نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم


                      رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد


رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!


                                کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ،

 

کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ،

 

       کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 12:0 توسط مهسا |

تا حالا شده؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا .......

شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟

خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…

نتونه به هیچکی اعتماد کنه…

هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,

آخرش برسه به یه بن بست …

تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه

به اون هم نمی تونه بگه…

خبری از آسمون هم ندیده

مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!

بهش محل هم نداده

تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …

خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…

خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!

خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده …

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …

پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟!

 خدااااااااااجوووووون صدامو ميشنوي امشب دلم خيلي گرفته.......

 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۱ ساعت 22:11 توسط مهسا |

در پناه آغوشت....

 

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ،                   همیشه عاشق و یار همیم


آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ،              تو همه ی وجودمی


بیا در آغوشم ، جایی که                        همیشه آرزویش را داشتی ،

                          جایی که برایت سرچشمه آرامش است


آغوشم را باز کرده ام برایت ،                  تشنه ام برای بوسیدن لبهایت

                             بگذار لبهایت را بر روی لبانم ،

 

          حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت


 

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم    تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو


 

                        دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود  

 

       تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو


 

محکم فشرده ام تو را در آغوشم ،      آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ،

 

همین آغوش مهربانت                   چه گرمایی دارد تنت عشق من ،

 

                    رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من


     قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ،

 

                      هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است

 


آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ،      همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،

 

 

            همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم

 

 

آن خواب برایم یک رویای شیرین بود.... در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز، 

 


                  
نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام

 

 

تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ،     دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود


 

                گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت

 


               عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ،

 

عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ،

 

                               عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه


                    خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 14:17 توسط مهسا |

دلت اومد.......

 

 

دلت اومد عزیزت رو جلوی چشمای من بغل بگیری؟

دلت اومد عهد و پیمونی که بستیم درشون رو گِل بگیری؟!

                                    دلت اومد توی سالگرد تولدم منو تنها بذاری؟

                                                                                  دلت اومد کادوی تولدم برام عزیزت رو بیاری؟

یادته بهم می گفتی تا ابد تا همیشه پیشم می مونی؟

                                  دلت اومد که همین اول راهی غزل خدافظی برام بخونی؟!

                                                                                یادته قرارمون تو کوچه پشتی کنار اقاقیا بود؟

یادته اقاقیای کوچه پشتی خونۀ گنجشککا بود؟

                                یادته قرار گذاشتی واسشون غذا بیاری؟

                                                                             دلت اومد جوجه گنجشکا رو چشم برا بزاری؟!

یادته دفعه آخر تو چشام نگاه نکردي؟

                            یادته وقت خداحافظی گفتی هرجا رفتی برمی گردی؟

                                                                                  یادته گفتم بهت من از نگاه تو می خونم؟

دلت اومد خاطراتم رو بدیگری بدی و من ندونم؟!

                           دلت اومد که به احساسم تو نامه هام بخندی؟!

                                                                        یادته که نامه هام رو روزی صد دفعه می خوندی؟

یادته نصف شبا زنگ می زدم گریه می کردم؟

                         یادته بهم می گفتی عزیزم گریه نکن دورت بگردم؟

                                                                               یادته بهت می گفتم میدونم یه روزی میری؟

یادته بهم می گفتی بدونِ دلم می میری؟

                                   یادته بهت می گفتم دل من هواتو کرده؟

                                                                         یادته بهم می گفتی عزیز دل منی بهونه گیری؟!

یادته بهت می گفتم با تو بُستان و بهارم؟

                                                             دلت اومد دِلِ ساده مثل آب بشه کویری؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 8:40 توسط مهسا |

دلت اومد عزیزت رو جلوی چشمای من بغل بگیری؟

دلت اومد عهد و پیمونی که بستیم درشون رو گِل بگیری؟!

دلت اومد توی سالگرد تولدم منو تنها بذاری؟

دلت اومد کادوی تولدم برام عزیزت رو بیاری؟

یادته بهم می گفتی تا ابد تا همیشه پیشم می مونی؟

دلت اومد که همین اول راهی غزل خدافظی برام بخونی؟!

یادته قرارمون تو کوچه پشتی کنار اقاقیا بود؟

یادته اقاقیای کوچه پشتی خونۀ گنجشککا بود؟

یادته قرار گذاشتی واسشون غذا بیاری؟

دلت اومد جوجه گنجشکا رو چشم برا بزاری؟!

یادته دفعۀ آخر تو چشام نگا نکردی؟

یادته وقت خداحافظی گفتی هرجا رفتی برمی گردی؟

یادته گفتم بهت من از نگاه تو می خونم؟

دلت اومد خاطراتم رو بدیگری بدی و من ندونم؟!

دلت اومد که به احساسم تو نامه هام بخندی؟!

یادته که نامه هام رو روزی صد دفعه می خوندی؟

یادته نصف شبا زنگ می زدم گریه می کردم؟

یادته بهم می گفتی عزیزم گریه نکن دورت بگردم؟

یادته بهت می گفتم میدونم یه روزی میری؟

یادته بهم می گفتی بدونِ دلم می میری؟

یادته بهت می گفتم دل من هواتو کرده؟

یادته بهم می گفتی عزیز دل منی بهونه گیری؟!

یادته بهت می گفتم با تو بُستان و بهارم؟

دلت اومد دِلِ ساده مثل آب بشه کویری؟!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 19:37 توسط مهسا |